66
خورشید در می آید
در روزی که وقت من است
و قطار ِ حاوی تنم متوقف میشود
در ایستگاه زمان.
آن روز آسمان آبی تر میشود
و شاید ابرها دست و پایشان را گم کنند
و شاید کمی باران بگیرد...
دستهایم در جیب
و آهنگ کفشهایم در چاله های باران
و صدای سوت قطار...
و من بی تفاوت تر از همه
چراغانی چشم هایم را نادیده میگیرم
به دنبال نگاهی آشنا که هیچوقت نیست
سیاه چشم سیاه پوش انتظار می کشد مرا
تا چنگی بزند شاید در میان پریشان ِموهایم
و آنجا پایان من است.
دخترکی با موهای مشکی
مشکی به رنگ کلاغ.
+نوشته شده
توسط نازنین |


