65
و در سکوت ماشینهای دودی
در فضایی خاموش
چندمتر آدم
و من
با گیسوهایی که به خاک سپردم دیروز...
عروسک حنایی چهارسالگی ام ترکم کرده
و دیروز بغض کردم به ناگاه.
و در حجم نامعقولی از قلب در قبرستان تنم،
در لابلای اشکهای بلورینم
خودسوزی فرشته های زمینی را دیدم
با جامهای شراب
در اصطبل خوکهایی صورتی خوشرنگ!
عروسک رفت،
لبخندزنان،
و من گیج نشسته بودم آنجا
و راضی بودم انگار
از نابودی خاطره های عشق زمین با دختر آسمان
عروسکها رفتنی اند و خاطره هایشان ماندنی
روزها اگر رفتند تو بمان با من، عروسکم ، نازنین!
+نوشته شده
توسط نازنین |


