60
...
پله ها را یکی در میان بالا میرفتم
قلبم تند تند میزد
وهرچند لحظه یکبار پشت سرم را نگاه میکردم،
از ترس کمتر شدن فاصله مان.
پله های همیشگی طولانی شده بود
به در رسیدم
در را با عجله باز کردم
پشت سرم وارد خانه شد
عصبانی بود
حالا درست مقابل هم ایستاده بودیم
دستهایش را بالا برد تا سیلی محکمی در گوشم بزند
چشمهایمان باز در هم قفل شد،
یک ثانیه سکوت
یک نگاه نگران
چشمهای سوسو
و خشمی سرکش
از یک سوتفاهم
و ثانیه ای نشد که آرام
دستش را روی گونه ام گذاشت
و نوازشم کرد
...
همه ی این صحنه ها را دیده بودم
سالها پیش
و هردو بار در خواب...!
+نوشته شده
توسط نازنین |


