تبليغاتX
!مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید - 57

!مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید

!مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید
57

هرچه بیشتر میگذرد سایه اش نزدیکتر میشود

هرکجا میروم آگهی ختم و مراسم و تسلیت میبینم

و پای صحبت آدمها که مینشینم

مدام چیزی گوشهایم را پاره میکند

لبهایم دوخته،چشمهایم بسته

دیگر نَ فَ س ی هم در نمی آید

 

برای خروج از این تونل روزمرگی

همه ی تلاشم را کردم

سردردهای بی دلیل

و ترکهای بی صدا

صدایی ازمن درنیامد

 

من همه ی واقعیات زندگی را بی دلیل پذیرفتم

و هنوز هم قصه های بی پایانم را حسرت میخورم

من خوب میدانم عاقبتم چه میشود

 

خدایا ناشکری کردم

ببخش گناه شکایتم را

من هیچ چیز از مرگ نمیفهمم

من از ماجرای پاییز نارنجی سر در نمی آورم

من فلسفه ی ریختن برگ ها و

لگد کردن برگهایی که تا چند ماه پیش عاشق سبزیشان بودیم نمیدانم

درختان حتی بیشتر از ادمها "آدم" اند !

 

اینبار زیاد کم آورده ام

ببخش

نادانی ام را ببخش.


 

داغ کن - کلوب دات کام
+نوشته شده توسط نازنین |