زیر طلوع ماه،
روی سفره ی آرزوهایم،
پهن وسط حیاط،
جفت چشمهایم را نذر باران کرده بودم...
سجده می کردم،
از عمق وجود.
و برای غریبی ماهی های روی ساحل،
تا صبح امّن یجیب می خواندم...
شب بود
شب سیاه بود
آسمان در سیاهی چشمانم گم شده بود
صدایی مرا به خود می خواند
نازنین...نازنین...
فرشته ای یکباره روی شانه ام نشست
و در آن تاریکی
جاده ای روشن را در افق ِدیدم نشانه کرد
و هم نوا با دل حیرانم
مرا به خود خواند
" نازنین...
بخنـــ ـد...
بخنـــ ـد دخترک ِ روزهای وحشی...
تا صبح بخنـــ ـد...
به ستاره ها بخنـــ ـد...
به طوفان و صاعقه بخنـــ ـد...
به رگبار باران بخنـــ ـد...
به شوری اشک بخنـــ ـد...
در آغوش درد بخنـــ ـد...
به خنده های بی دلیلمان بخنـــ ـد...
به من بخنـــ ـد...
تو را به خــدا بخنـــ ـد!..."
سکوت می کنم...
به باران گوش می سپارم...
به معجزه ی باران ایمان آورده ام
به راز جاودانگی گل های اقاقی پی برده ام
پس از باران آفتاب طلوع می کند...
سوار بر بال های فرشته،
پا جای پای ابرها...
صورتم خیس باران...
روی ابرها شهریست که مردمش تا ابد پایکوبی می کنند
چشمهایم را چراغانی کرده اند ستاره ها،
برق می زند.
گیسوهایم چون آویزی بلند به شب شکوه بخشیده اند،
تاب می خورد.
و دنیای کوچکم پر از بادکنک های رنگی شده،
باد کنک هایی پر از اکسیر حیات.
جیرجیرک ها زنجیر ِ جیر جیر می زنند
باد هلهله می کند
و کوچه های زیر باران تا صبح نام مرا فریاد می زنند
شرمشان باد!
سکوت را می شکنم.
می خندم
بشمر خنده هایم را،
آواز می خوانم
تو نیز با من بخوان
برای خالی کردن سکوت،
آواز شادی بخوان...
صدای ابر می آید....
کسی نیست...
باران می زند....
به رویای چشمانت پناه می برم...
باران نمی آید...
خورشید تنم را گرم می کند...
باید نرفت،
پرواز نباید کرد،
نامه ای باید نوشت
از زمین به شهر پایکوبی:
از پرواز جا مانده ام
هوا خوب است
با تاخیر خواهم آمد...



