.: عیسی باشی یا خضر یا م ح م د، کل نفس ٍ ذائقة الموت :.
تقدیم به همه ی آنهایی که بی محابا غروب ِ غرورم را به انتظار نشسته اند
تقدیم به همه آنهایی که تهمت آشقی ام زدند بی آنکه چیزی از من،- یا از عشق- بدانند
تقدیم به روز ِ مرگم که امّیدوارانه دوستش دارم
تقدیم به ابلیس ِ خفا در پس چشمانم
تقدیم به دیوارهای بتونی پشت پنجره، آنجا که جز مرگ راه فراری نیست...
پاهايم بوي کهنگي مي دهد
و دنياي مهربانم با من کج افتاده است،
بی مقدمه...
چشمهايت ديگر شهادت نمي دهند
صداقت لبهايت را
ميبيني چه زود فراموش مي کنيم؟!
قلبم شکست، بي صدا
چشمهايم کور شد،از تاريکي
و صدايم در مقابل فريادت براي هميشه خاموش شد.
غصّه نخور
فرياد بزن
صدايت قشنگتر است وقتي " دوستت دارم " را فرياد مي زني
گوشهايم کر شده...
مي بيني چه آسان دارم آرام مي گيرم؟
چند قدم بيشتر نمانده
من تنها ميبرم بازي زندگي
و لذتِ شيرين ِ بردن را.
دستهايم دارد سرد می شود
سرت را بالا بگير
انگشتت را به من اشاره کن
چشمهايم را ببين
مي بيني چه ساده بسته مي شوند؟
هوایت هوای حوّایت را که کرد
به مزار خاکستری اش سری بزن
از لمس انگشتان ظریفت
غرق شوق میشود
آن بالا،
زیر رگبار اشک هایت...
در انزواي مطلق شيرينم
نديده گرفتم آنچه را نور مي توانست روشن کند
و حالا هروقت که چشمهايم را می بندم،
چراغ ها، یکصدا با من، خاموش مي شوند!
چراغها را خاموش کنید
صدایی بلند تر از بیصدایی نمی ماند در این دنیا!

.
.
....................... و من در اینجا نگران هیچ چیز نیستم....................

جز،
" با قاب خالی چشمانم چه می کنی؟ "
ادامه دارد...


