تبليغاتX
!مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید

!مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید

!مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید
68
با صدای نازنین بخوانید.


وقتی عروسک کوکی های خوش اندام

در محاصره ی خط لب های قرمز و صورتی شان،

به دنبال یک تفاوت آشکار

درون جعبه ها سرک می کشیدند،

و دخترک موطلایی

نگران موهای بی خاصیتش بود،

بند عادت، روح ها را به طرف  خود می کشید

و یک مرز خاموش بدنها را از هم جدا می کرد

و همه ی ما خوب فهمیده بودیم

که افسانه ی زیبای خفته هیچوقت حقیقت نداشت...

 

پنج حرفیست،

یک پنج حرفی از جدولمان جا مانده

ردیف چهار افقی.

یک نفر رازم را کشف کرده

و من به اندازه ی همه ی کشف نشده هایم

از یک غریبه میترسم

حرف اول سین...

تصمیمم را گرفته بودم، در سکوت

اینبار نوبت من بود

عرق سردی خجالتم میداد

پاهای برهنه ام رطوبت سکو را لمس کرد

چشمها رو به جلو

سر بالا...

حرف دوم الف...

غریبه ای آنجا نشسته

کسی او را نمی بیند؟

غریبه برایم دست تکان داد

غریبه ی ردیف اول.

دستهایم را بالا گرفتم

خیلی بالا

یاد روزهای مدرسه

از جلو نظام...

بنوازید

حا  لا

بنوازید

میخوانم

ترانه ای که از ازل با خود آورده ام

سوغات روزهای جنین...

حرف سوم دال...

آهای شمایی که همه ی لطافتهای زنانه تان

در چشمهای هوس آلودتان اشباع شده

چشمهایم را خوب بنگرید

ساز بدستان

بلند تر

بلندتر بزنید

جدول هنوز ناقص مانده

 

میچرخم

روی یک پا

سرم گیج میرود

باز هم میچرخم

سرم خیلی گیج میرود...

حرف چهارم گاف...

میخوانم

و میرقصم

همه ی رازهای نگفته ام را

و امشب همه را بهت زده خواهم کرد...

 

سکوت را اولین بار من شکستم نه شما

مترها را من بریدم

برای متر کردن آدمها

و شما همه چیز را عوض کردید

و افسانه ی شیرین زیبای خفته خوابمان کرد.

و امشب همه را بهت زده خواهم کرد...

حرف پنجم ی...

 

جدول را من تمام کردم

غریبه ی ردیف اول جایش خالیست

من هنوز ادامه دارم

از همینجا!

داغ کن - کلوب دات کام
+نوشته شده توسط نازنین |