هنوز هم هروقت چشم در چشم میشویم
لبهایم بی اختیار سهمی ِ مینیمم داری میشود
فقط به روی تو
خواستم بگویم اشتباه نکن
رابطه ی ما هیچوقت تعریف نمیشود
این یک ارتباط ساده است،
لب من به چشمانت عادت کرده است
دارم شکایت میکنم.

/
/
- تجریش...تجریش...
- خانوم ببخشید شما هم تجریش تشریف می برید؟
- ...مممم...بله...چه طور؟
- به به چه دختر خانوم با شخصیتی !افتخار میدید با هم بریم؟!مسیرمون یکیه...
- نخیر...
- ..مهمون من دیگه...ok?
- …
- بگیرم ماشین؟... ناز نکن دیگه ...میای؟
- ...
- کجا رو نگا می کنی عزیزم؟...منو نگاه کن... اِ نگام کن...خوشکلما ...پشیمون می شیا!!
- ...
- بابا نمی دزدمت که...نترس...
- ..........اِ اِ شما آقا نیما پسر آقای صبوری...؟!
- ...اِاام م م...خوب هستین شما؟خانواده خوبن؟سلام عرض شد...[خب می گم نگاه کن نگاه کن دیگه...اَه...]
/
/
- تجریش...آقا نیما بیاید بالا مگه تجریش نمی رید؟...
- نه نه...م م من...شما بفر مایید من جایی کار دارم...شما بفرمایید...
چند روزیه شدیداً بهش شک دارم،دست خودم نیست. رفت و آمداش خیلی مشکوک شده.می دونم داره یه کارایی می کنه آخه رفتارش عوض شده انگار منتظر یه اتفاق جدیده...دیگه تحمل ندارم باید سر از کارش در بیارم...
...
...
...
امروز صبح وقتی رفت بیرون پریدم یه صندلی آوردم گذاشتم پشت پنجره...
وای اینجا رو...چقدر قشنگن...پس برای این اینقدر می رفت و میومد. حتما می رفته برا جوجه هاش غذا بیاره. سریع رفتم برا خودش و کوچولوهاش یه کم نون و آب آوردم که دنبال غذا نگرده!
.
.
.

حالا این قدر می فهمم که :
نباید از هر کس بیشتر از خودش توقع داشت...هرکس به اندازه ی خودش...پس بی خود حرص نخور...
نباید همه ی آدما رو به یه چشم دید...هزاران چشم باید داشت!
نباید به خاطـر تحسین ِدیگران کارای مهم کرد...فقط به خاطر خودت و خودش و خودش.
نباید برارسیدن به هدف های شخصی دیگران رو له کرد...دنیا همیشه در حال چرخیدنه،یه روزبه خاطر تو یه روز...
نباید برا اینکه فقط چیزی گفته باشیم حرف بزنیم... میشه هیچی نگفت ولی به اندازه ی همه ی حرفای مهم سکوت کرد...
.
.
.
باید هر کاری از دستت بر میاد بکنی...بی چون و چرا...خیلی زود نوبت خودت می شه...
باید همه ی تلاشتو بکنی که بعد پشیمون نشی...شاید فردا خیلی دیر باشه...
باید دلتو به دریا بزنی که حرفای تو دلت خاک نخورن...مگه دنیا چند روزه ؟!
بایـــــــــــــــد اونی بشی که بــــــــــــــــــاید.
و
تا وقتی که خودت نخوای اتفاق نمیفته.پس نگران چی هستی؟؟
برای یک شروع خوب باید خوب فکرکرد...این بار زمان کم آورده ام...فقط گفتنی ها را می گویم تو بهترینش را بشنو...
آیا عدالت یعنی چه؟؟!!
*بر اساس واقیتی ازهمین نزدیکی.
1...دوست داشت از همه بهتر لباس بپوشد.ازهمه قشنگ تر آرایش کند حتی از همه زیبا تر حرف بزند.
دوست داشت قیمت مهربان بودنش را با تعداد دوستان و رفیقانش محک بزنند...می گفت از همه مهربان تر است!!
می گفت بهترین همسر دنیا را دارم...برایم یک ماشین مدل بالا و یک عالمه عطر گران قیمت
می خرد!
اوج آرزوهایش سالی یک بار سفر خارج وخریدن یک مشت سوغاتی گران قیمت و چشمگیر بود...
چهره اش را اگر می دیدی حداقل 10 سال جوان تر نشان میداد...
دوستانش را از مارک کفش و مدل ماشین می شناخت و هر هفته یک دوست جدید پیدا می کرد[از روی مارک کفش و مدل ماشین!!]
و اگر می گفتی فلانی ما شین ندارد که پارکی هم رود،می گفت : خب با آژانس برود!!
2...دلش می خواست به جبران ماه عسل نرفته اش حداقل یک بار با هم به مشهد بروند...
هوس انار کرده بود ولی چیزی نمی گفت!!می خواست پول هایشان را جمع کنند برای سیسمونی بچه![خواهرش می گفت بچه که بدون سیسمونی نمی شود مردم چه می گویند؟؟]
صاحب خانه مرتب بهانه می کرد که مستاجر بهتر پیدا کرده ام،2 هفته بیشتر مهلت ندارید...
شوهرش پول نداشت برایش لوازم آرایش خوب بگیرد..."عزیزم بدون آرایش چقدر زیبا تری"...
می خواست برای سالگرد ازدواجشان یک ساعت مچی برایش بگیرد که این قدر از مردم نپرسد:ببخشید آقا ساعت چند است؟!!...امسال که نشد، ان شا الله سال دیگر می خرد...
... با همه ی سختی های زندگی همیشه با لبخند می گوید:خدایا! شکر...
؟=2+1...مثل همیشه توعرش کبریا ییش نشسته ، شاید ناراحت....شاید خوشحال...شاید راضی....شاید بی تفاوت....
شاید دغدغه ها ش بزرگتر از این حرفا باشه، یا ما خیلی بزرگش کردیم...!دنیا تا بوده همین بوده....اینکه عدالت چیه و تکلیفش با کیه دست خداست...تنها یاد بگیریم همانی باشیم که بــــــــاید!
4...دلم عجیب گرفته....خیال خواب ندارم....
وقتی یک شب احساس کنی همه ی عالم روی سرت خراب شده
وقتی به خاطر کارای دیگران تو باید جواب پس بدی [به جرم کوتاه دیواری، بودن!!]
وقتی اونی که از همه مهمتره ازت خیلی دوره
وقتی حتی اشکات علیه ات شهادت می دن
وقتی همه چیزدرست عکس برنامه هات پیش می ره
وقتی نقش یه آدم نامرئی رو تو مهمترین سکانس زندگیت بهت می دن...
اون وقت فقط برای یک لحظه چشمهات رو ببند و توی خلوت دلت اسمشو بلند فریاد بزن....
نازنين،متولّد دی* 66 و ساکن تهرانم.تا يکی دو سال پيش به نظرم شعرو شاعری خنده دار ترين کار دنيا و نويسنده هاو شاعرا بيکار ترين آدمای رو زمين بودند! ولی وقتی يه بار احساساتم اون قدر غليان کرد که مجبور شدم يه جایی بنويسمش تازه فهميدم بعضی شاعرا و نويسنده ها چی ميکشن!!
به مسايل معنوی و ماوراء الطبیعه و روانشناسی علاقه دارم و گهگاهی کتابهایی در اين زمينه ها ميخونم. یاد گرفتن زبانهای دیگه ،نقاشی،خشک کردن گل،کارای کامپیوتری،عکاسی،سوار کاری،بدنسازی وکوهنوردی ، یوگاومدیتیشن رو دوست دارم. در نهايت آرومی و کم حرفی ، پایه ی شلوغ بازی و شیطنت البته از نوع بی آزارشم. دوستانم را بيشتر از هر کسی دوست دارم . حساس،رک و کمی مغرورم.از خواننده ها عاشق سياوش قميشی،انريکو و کريس دی برگ ،از نویسنده ها کوییلو ؛وین دایر،ازبازیگرا هم "کیانوریوس"!
با همه جور آدم مخصوصا"بچه های کوچیک رابطه خوبی دارم.با اینکه سعی ميکنم منطقی باشم بازم یه جاهایی خيلی احساساتی ام !رنگ آبی ، نارنجی ، زرشکی و قهوه ای را دوست می دارم و عاشق زمستون،گل رز و کاکتوسم.
اين وبلاگ اولين تجربه من در زمينه نويسندگيه.
اميد دارم با راهنمایی های همراهانمبه اصلاح معايب و ارتقاي محاسنم در زمينه نويسندگی
دست يابم.از اينکه در اين لحظه وبلاگ من را براي خواندن انتخاب کرده ايد از شما سپاسگزارم،
*خصوصیات مثبت :اهل عمل،وفاداروکار آمد.دارای فکر سازنده .دقیق،سختگیر و منظّم، مهربون ومودب،شوخ طبع و خوش مشرب.موفق در امور مادی و طرح های بلند مدت .حافظه نسبتا قوی.علاقه مند به موسیقی و فیلم.شنونده خوب برای هر حرفی! سخت کوش،مسؤلیت پذیرو پی گیر! درجستجوی کسب امنیت،قدرت و آرامش،احترام گذاربه حقوق و شخصیت دیگران.
*خصوصیات منفی: جاه طلب،خودخواه،حسود،لجباز،تاثیرپذیر ،حساس،کمال گرا،مسترس(یعنی خیلی استرس دارم!!)
هرچه بیشتر میگذرد سایه اش نزدیکتر میشود
هرکجا میروم آگهی ختم و مراسم و تسلیت
میبینم
و پای صحبت آدمها که مینشینم
مدام چیزی گوشهایم را پاره میکند
لبهایم دوخته،چشمهایم بسته
دیگر نَ فَ س ی هم در نمی آید
برای خروج از این تونل روزمرگی
همه ی تلاشم را کردم
سردردهای بی دلیل
و ترکهای بی صدا
صدایی ازمن درنیامد
من همه ی واقعیات زندگی را بی دلیل
پذیرفتم
و هنوز هم قصه های بی پایانم را حسرت
میخورم
من خوب میدانم عاقبتم چه میشود
خدایا ناشکری کردم
ببخش گناه شکایتم را
من هیچ چیز از مرگ نمیفهمم
من از ماجرای پاییز نارنجی سر در نمی آورم
من فلسفه ی ریختن برگ ها و
لگد کردن برگهایی که تا چند ماه پیش عاشق
سبزیشان بودیم نمیدانم
درختان حتی بیشتر از ادمها "آدم"
اند !
اینبار زیاد کم آورده ام
ببخش
نادانی ام را ببخش.
وقتی غصه ی
همه ی تنهایی های عالم دلم را آشوب میکند،
دو تا
میشویم
یکی من
یکی دلم.
دلم آواز تنهایی میخواند،
من ترکش میکنم
دلم حرف از پرواز میخواند،
من اما محکومش کرده ام به حبس
آن وقتهاست که میگویند نازنین!، سنگدل
شده ای
بیچاره دلم که جور مرا میکشد.



