مرگ به قیمت 30 ثانیه
تجربه های خیابونیم(!)
تو این سه سال بهم ثابت کرده
برای اینکه مهم جلوه
کنی
لازم نیست کار خاصی
انجام بدی
شاید هم بعضی وقتا
دلت خواسته ناهنجاری کنی
اینم یه راه متفاوت
بودنه نه؟
وقتی همه ی ما منتظریم
تا اون 30 ثانیه ی سبز ماشینها، قرمز شه
تو با اعتماد به نفس
کامل –بخونید کاذب-
سرتو بالا بگیرو از
وسط خیابون رد شو
واقعا می ارزید به
جای 30 ثانیه متفاوت نبودن
بری زیر ماشین؟؟

تشخیص این
که نیازمند تغییری هستی،
غالباً به
سلمانی ختم می شود!
در حالی که
مسأله
دگرگونی دل است.
شفقتی که
در چشم بدرخشد
آن گاه همه
چیز دگرگون می شود...
مارگوت بیکل
.jpg)
1- در اولین تجربه ی حضور در
آزمایشگاه متالوگرافی
علاوه بر احساس یک مهندس عملی بودن!(قبلا تئوریک،اسمی و
مجازی مهندس بودم!)
وقتی دستهای کوچیک ظریفم شکلی زمخت و بویی شیمیای گرفته بود
فهمیدم لازمه ی یک دختر متالورژیست بودن این است که
ناخنهاتم کوتاه باشه
الان مساله دارم...دستها و ناخن هام یا دانشجوی عملی خوبی
بودن؟؟!!
2- جدیدا تو دانشکده با دوستان عادت کردیم همه چیزو از لحاظ ریزساختاری تحلیل کنیم.از درو دیوار بگیرید تا لیوان یه بار مصرف سلف.در همین راستا به کلی نتایج جالب ساختاری و متالورژیکی دست پیداکرده ایم که خیلی هم شادانمان میکند!(همون احساس مهندسیه :D)

برای پدرم که بزرگم
کرد...
سکوت بینمان آنقدر سنگین است که
مجبورم رادیو را روشن کنم
بعد هم بیخیال مجری رادیو
سرم را به صندلی تکیه میدهم
چشمهایم را روی هم میگذارم
و بیخیال سرماخوردگی ام
پنجره را تا آخر پایین میکشم
و باز بیخیال توصیه های دکترم
تا میتوانم باد میخورم
و بیخیال سکوت بینمان غرق افکار
همیشگی ام میشوم
و غرق اینده ام...
آینده ای که تنهایی دارم میسازمش
...
هوا چقدر سرد است
باز هم میخورم
از هوای دودی ترافیک
یاد وقتهایی می افتم
که از صبح ، شب را انتظار
میکشیدم
شب که میشد
با هم میرفتیم شب گردی
همه ی خیابان ها و آدمها و
ماشینها و درخت ها و کلاغ ها و گربه ها را
هرچقدر که دلمان میخواست نگاه
میکردیم
من عاشق شبهای تهران بودم
و هیچ چیز به اندازه ی هوای تند
بزرگراه در شب به وجدم نمی آورد
و چقدر می خندیدم آن وقتها
و چقدر بستنی میخوردیم
و تو برایم از آینده حرف میزدی
و از من
که مایه ی افتخارت هستم
و چه دنیای دوتایی بزرگی داشتیم
ما
و چقدر هم را میفهمیدیم
بیخیال
بیخیال روزهایی که گذشت
و خاطره هایی که هنوز به وضوح
عاشقانه فکرشان را میکنم
.
.
.
از افکارم پرت میشوم بیرون
هوا چرا گرم شد اینقدر؟
چرا دیگر باد نمی آید؟؟
چرا دود نمیخورم؟!!
چشمهایم را باز میکنم
پنجره را بالا کشیده ای که سردم
نشود!
به خانه که میرسیم
پر از انرژی ام
به خاطر همه ی خوبی هایی که هنوز
بینمان هست
به خاطر همه ی احساس پدرانه ات هنوز زیاد دوستت دارم.



