اگر این روزها ارزش دوستی ها کمرنگ شده،
اگر دل آدم ها از سنگ شده...
اگر چشم ها فقط چشم ها را می بینند...
اگر فکر ها مسیرشان را گم کرده اند...
و اگر نفس ها بوی ریا و دروغ می دهند...
گریه می کنم.
مانده ام بین فرشته ی روی شانه ی چپ و راستم کدام را انتخاب کنم؟...گریه می کنم.
کلمه ها هم بازی ام گرفته اند...گریه می کنم.
من نگرانم...نگران نگرانی های دایمی ام...گریه می کنم.
به من گفت تو چپ دست ترین دختر زمینی؟!... گریه می کنم.
من نفوذ سرما به درون نازک ِ تنم را دوست دارم... گریه می کنم.
یک بار کجا نوشته بود: "من خدایم را به نرخ روز بندگی نمی کنم"؟!... گریه می کنم.
یک روز هم باور نمی کردم به همین سادگی دیوانه ی دیوانه ای دیوانه تر از خودم شوم!... گریه می کنم.
و سوال های بی جواب من را هیچکس پاسخی نداد... گریه می کنم.
گرفته ام...تصمیم کبری را...
گم شده اند....اشک هایم...زیر پتو...
حرفهایش در گوش ِ خراش افتاده ام تکرار می شود... گریه می کنم.
چرا به من می گویی گریه نکنم؟!
وقتی این همه بهانه برای شوری صورتم دارم،
گوشم صوت ممتد می کشد...
بازی تمام.

'لطفا من را روانشناسی کنید!!

