دنیا می چرخید و من از آن بالا نگاهش می کردم...
قرار بود سبز و آبی و سفید باشد ولی خاکستری می چرخید...
دوست داشتم همان بالا بنشینم و از همان بالا چرخیدن و چرخاندنش را تماشا کنم...
دیر یا زود من هم باید جزیی از آن دنیا می شدم...بی - چاره ...
.
.
.
وقت رفتن بود...
دنیا باز هم می چرخید، ما برای هم دست تکان می دادیم.
می گفت به زودی هم دیگر را می بینیم...
ان روزها نمی دانستم فلسفه ی گریه کردن نوزاد هنگام تولد را ... بی فلسفه گریه می کردم...
دنیا می چرخید،این بار دور سرم...هوا سرد بود، شاید هم برف می آمد...
روزهای اول احساس دلتنگی می کردم...
شب و روز گریه ام می گرفت...
از نگاه آدمها،از مهربانی های بی جایشان،از حرف زدن ها و حتی از به من لبخند زدنشان...
دنیا می چرخید...حالا من جزیی از دنیا ی چرخنده شده بودم..."دنیای خاکستری ِچرخنده!!"
بعد یاد گرفتم با دنیایم بچرخم...آن قدر که سرم گیج نمی رفت کم کم...
بزرگ که شدم کم کم قول و قرارهایم با او را هم یادم رفت
فقط به چرخیدنمان فکر می کردم که یک وقت عقب نمانم از لذت چرخیدن...
دنیا را هم سبز و آبی و سفید می دیدم و خاکستری نه.
ان قدر چرخیدم که یادم رفت قرار بود 19 سالگی قشنگ ترین و بهترین سال زندگی ام باشد...
یک سال دیگر که گذشت گفتند 20 ساله شده ای...
1.2.3.4.5.6.7.8.9.10.11.12.13.14.15.16.17.18.19.20 سال چرخیدم
و فکر نکردم که اصلا چرا دارم می چرخم مثل همه ی آدم ها؟!
...
دوباره دلم تنگ می شود و زود به زود گریه ام می گیرد... از نگاه آدمها،از مهربانی های بی جایشان،از حرف زدن ها و حتی از به من لبخند زدنشان...
شاید تولدم اشتباه ترین اشتباه زندگیم بود...
شاید هم وقت رفتن است دوباره...
حرف تازه ای نیست اگرکه بگویم: "تولدم مبارک"

