تبليغاتX
!مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید

!مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید

!مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید
38
 

...قدم هایم را تند تر میکنم...پاهایم به نفس نفس افتاده اند...

چرا نمی توانم مثل خیلیها بی خیال،خوش باشم؟...

دلم می خواهد به هیچ کس نمی گفتم این همه فضاحت را!

ولی دارم فریاد می زنم ماجرا ی مرد 30-40 ساله ی بچه به بغلی را که وسط خیابان داشت

 مخم را می زد!!

...و  راننده ی تاکسی  که میگفت حتما ً حکمتی داشته خدا، که شما بار دوم است مسافر من می شوید!

یا آن یکی راننده ی جوان که در حالیکه وسط اذان هایده گذاشته بود می گفت سوار کردن زن ها ثوابش بیشتر است!

...و آن پسر دانشجونما(!)...- "خانوم ببخشید، انگیزه ی شما چیه تازگیها کمترریمل می زنید؟!!"...

 

و احساس دایمی  ِ اسیر بودن به جرم دختر بودن...

 

سرم هنوز گیج می رود...چشم هایم بوی سیگار می دهند...

 

.....

...می روم...یک روز از اینجا می روم...

 

 

داغ کن - کلوب دات کام
+نوشته شده توسط نازنین |
37
 

فقط چند پا آن طرف تر از اینجا

یک نفر پشت چراغ قرمز جا مانده است.

یک نفر که چراغش هیچ وقت سبز نمی شود.

 

زیر همه قدم های تند و آرام

یک نفراینجا بی صدا خوابیده است

حالا هر چقدر هم پول جلوی پاهایش بریزند

دستهایش تکان نمی خورند.

 

...از هر طرف که رد شوی یک نفر اینجا مرده است

میتوانی بایستی و خوب تماشا کنی.

 

کدام زنده ای می داند مردن چه طعمی دارد؟!..

 

 

داغ کن - کلوب دات کام
+نوشته شده توسط نازنین |