گریه نکن، وقتی آرامت نمی کنند.
شکایت نکن،وقتی تقدیرت را از قبل نوشته اند...
چند قدم مانده تا آخر خط که چشمهایم همه چیز را تار می بینند؟...
......................................
من همان دخترپاک و معصوم خوش اتیه ای هستم که درمیان مردم ۱+۱۰۰۰رنگ شهرم
گم شده ام!
خودکارم بی اختیار روی کاغذ قدم می زند
و ذهنم پر از ازدحام کلمات آشفته است.
همین چند روز پیش بود که از خواب بیدارم کردند
و درگوشم فریاد کشیدند که :
"جناب خانم! حُکمت بالاخره صادر شد... کار از کار گذشته.نه راه پس داری نه راه پیش! اینجا را انگشت بزن و بعد بنشین و تا زنده ای زندگی کن!"
حالا دارم زنده بودنم را هر روز تمرین می کنم...
کمک هم نمی خواهم.
آگهی گم شدنم هرروز در صفحه ی حوادث چاپ می شود.
و هر روز یکی دو تا مدعی برادری دارم.
...................................
امروز مساله ی من بودن و نبودن نیست.
من هنوز حرف هایی برای گفتن دارم
و خدایی بزرگتر از حباب رویاهایم
و سوال هایی که هنوز بی جواب مانده....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر دارم مینویسم
برای این نیست که زنده ام،
برای این است که می خواهم همه بدانند
که
من فقط نمرده ام
و همین!

اگر بتوانی کنار جوی آب راست بایستی و
از جایت تکان نخوری
شاید بتوان
با یک درخت اشتباهت گرفت!
دستهایت هم،
کمی اگرباز کنی
آن وقت،
نه ترس صبح شب ها بی خوابت می کند،
نه زنگ ساعت صبح ها بیدار!
خوش بحال درخت.


