تبليغاتX
!مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید

!مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید

!مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید
34
 

... امشب دلم میان انبوه شلوغی ها گم شد... امشب به اندازه تمام عمرم تنها بودم ، در میان این دخترها و پسر های پیروجوان! ساعت از ده گذشته...همه اینجا هستند... گهگاهی صدای قهقهه های دلخوشانه شان بالا می گیرد و گاهی صدای دست های آمیخته در آهنگ های تند غربی ... ومن درست زیر بالکن روی لبه ی استخر به سکوت فکر  می کنم......

گاهی دلم از همه ی دنیا دو چیز می خواهد،یکی گریه و دیگری...

با تکه برگهای خرد شده ی توی دستم اسمم را روی آب نقاشی می کنم... باد همه چیز را با خودش می برد، من هستم هنوز!...  

 

زیر لب زمزمه می کنم :  ... و من از هجوم التهاب می ترسم درلحظه های تنهایی!

 راستی، چه نازک شده دلم!

داغ کن - کلوب دات کام
+نوشته شده توسط نازنین |
33

 

 

"از شک تا یقین،

 

از یقین تا عشق

 

تنها تار مویی فاصله است"

 

فاصله اش کمتر از یک تار موست

 

اما حادثه اش...

 

 

اتفاق مبهمی نیست

 

این قصه فقط دو جمله دارد

 

رسیدن به آن جایی  که نباید

 

و شنیدن حرف هایی که...ای کاش هرگز.

 

 

 

مادرم همیشه نگران بود...

 

می گفت آخرش دیوانه می شوم...

 

دیوانه شده ام...

 

درد هم ندارد...

 

فقط انگار یک چیزی از درونم گم شده است

 

 

دوست داشتم نویسنده ی سناریوی زندگی ام خودم باشم

 

آن وقت از لج همه ی فیلم های هندی آخرش را خط خطی می کردم

 

بعد هم می نشستم دوباره از اول نوشته هایم را می خواندم

 

 وبرای خودم کدو پوست می کندم

 

شاید این تعبیر همه ی کابوس های تکراری ام باشد

 

یا شاید ماجرای " دستمال کاغذی" عمه ی فمنیستم!

 

کسی چه می داند؟

 

 

دلم یک عالمه قورباغه ی زشت می خواهد

 

یکی برای هر وعده !

 

شاید عادت کنم

 

به وضع قورباغه گی ام

 

انگار چاره ای هم نمانده نازنین!

 

 

 

 

داغ کن - کلوب دات کام
+نوشته شده توسط نازنین |